عزیزان من و ببخشید بنا به یک سری اتفاقات شخصی وب من این
ادرس منتقل شد خوشحال میشم پیشم بیایید 
خاطرات زندگی مشترک
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 13:32  توسط وحیده
|
سلام قبل از همه به خاطر دیر اومدنم معذرت میخواهم

سرگرم شدم نوشتن یادم رفت تو هفته گذشته از شنبه تا سه شنبه خونه بودیم و مشغول کارای خونه و دیدن فیلم . من و شوهرم علاقه زیادی به برنامه بفرمایید شام داریم و من ۴ روز اول هفته کارام رو سریع انجام میدهم تا سر ساعت ۱۰ بنشینم و این برنامه رو ببینم (خیلی دوست داشتم میتونستم تو این مسابقه شرکت کنم).بعد دیدن بفرمایید شام برای صرف چایی میریم خونه مامانم اینا (این نزدیک ماهم یه جور خاله بازی شده) بعد میام خونمون تا شوهر ماهم بخوابه و صبح بر سرکار نمی دونید چقدر برام سخته وقتی صبح میره سرکار چشماش پراز خوابه دلم براش میسوزه ای کاش میشد یه روز اون بره سر کار یه روز من (حیف که نمیشه).
چهارشنبه هم تعطیل بود و منو شوهرم کنار هم بودیم پنجشنبه صبح با هم رفتیم یه سر به مادرشوهرم بزنیم چند ساعت اونجا بودیم وقتی برمی گشتیم برف شروع به باریدن کرده بود سر راه تخمه خام برای سبزه عید خردیدم چون دم عید سخت پیدا میشه یه مقدار هم برای مادرشوهرم خریدیم و سر راه بردیم و بهش دادیم خوشحال شد و تشکر کرد.وقتی اومدیم خونه برف شدید شده بود ماهم از پشت پنجره نگاه می کردیم و لذت میبردیم
جمعه صبح فهمیدم که خونه خواهر شوهرم (مریم) لوله اب ترکیده
و اون و بچه هاش اومدن خونه مادر شوهرم تا شوهرش مشکل رو رفع کنه منم دل تو دلم نبود برای دیدنشون اخه من خیلی خواهرشوهرم و بچه هاش امیر و کیمیای عزیز رو دوست دارم
بعد از ظهر متوجه شدیم داییه مهدی و خانوادش اومدن خونه مادر شوهرم برای اینکه پسرش خداحافظی کنه برای تحصیل بره مالزی (انشالله که سلامت و موفق باشه) ماهم از ان فرصت استفاده کردیم رفتیم اونجا ومن کلی از دیدن کیمیا و امیر خوشحال شدم خیلی ماهن این دو تا کیمیا ۸ سالشه و امیر ۳ ساله هر دو تاشون شیرین زبون و تو دل برو میمیرم براشون 
اونهام من و داییشون روخیلی دوست دارن . چون شوهر خواهر مهدی نمیتونست بیاد دنبال خانوادش ما اونهارو رسوندیم و من کلی لذت بردم.

روز شنبه رفتیم برای خرید کفش عید و من یک کفش خریدم یعنی کم کم کارای عید رو شروع کردم ولی این وسطا متوجه شدم که صاحبخانه خونه رو بعد عید میخواهد بزاره برای فروش
اون گفته که میخواهد به خودمون بفروشه دعا کنید که بتونیم بخریم اگه نتونستیم هم اون منصرف شه اخه خیلی سخته ما تازه اومدی دعا کنید برامون محتاج دعای قلبهای پاک شما هستم
دوستت دارم شریک غم و شادی هام
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 15:52  توسط وحیده
|
روز سه شنبه بیشتر کارهای مقدماتی برای مهمانی چهارشنبه را انجام دادم

ژله رنگین کمان ،سالاد الویه وناگت مرغ البته ناگت رو موادش رو اماده کردم داخل یخچال گذاشتم تا خودش رو بگیره و روز چهارشنبه انها راسرخ کردم من تصمیم گرفتم غذای اصلی فقط زرشک پلو با مرغ درست کنم چون برنج کمتر خورده میشود روز چهارشنبه صبح به نظافت خانه پرداختم

و لبو را هم گذاشتم بپزد جایتان خالی خیلی خوشمزه شد و در آن هوای بارانی چسبید ساعت ۳ شروع به پخت مرغ کردم تا شوهرم از سر کار امد و در چیدن میوه و درست کردن سالاد به من کمک کرد تا من بتوانم حاضر شوم ساعت ۷:۳۰ مهمانها امدند که به علت باران در ترافیک مانده بودند.شب خوبی بود به همه خوش گذشت و از پذیرایی و غذا هم خیلی تشکر کردن.پنجشنبه هم چون شوهرم همیشه تعطیله خونه بودیم و عصر به بیرون رفتیم و کمی خرید کردیم

و برای شام به خانه امدیم و شام خوردیم و فیلم تماشا کردیم جمعه هم از ناهار تا شام خانه مامانم بودیم کلا تعطیلات خوش گذشت . من چندتا عکس از خونمون با موبایل گرفتم

که کیفیت خوبی ندارد ولی در اولین فرصت عکسهای کامل تر با کیفیت بهتر برایتان میگذارم

این قسمت پذیرایی

این هم ادامه ی قسمت پذیرایی

نشیمن گاه من و شوهرعزیزم
+ نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 22:59  توسط وحیده
|
پنج شنبه گذشته خونه خاله کوچیکه مهدی دعوت بودیم خیلی خوش گذشت

اما این هفته چهارشنبه خودمون مهمون داریم چندتا از دوستای همسرم برای شام به خونمون میان

چند تا غذا تو ذهنم برای درست کردن هست ولی بازم مطمئن نیستم نمی دونم که خوب یا بد

مسئله دیگه که خیلی برام سخته اینکه اونها همه مجردن

. این مهمونی رو که برپا کنم یک مهمونی دیگه دارم که ایندفعه دوست متاهل شوهرم هست که منم با خانومش اشنا وراحتم

چیزیکه خیلی برام مهمه اینه که تو دوتا مهمونی سنگ تمام بگذارم

من اشپزی رو خیلی دوست دارم و همه دست پختم رو دوست دارن (
مخصوصا همسر عزیزم)
اگه بهم کمک کنید ممنون میشم من تازه عروسم و بی تجربه

ای عکس بنظرم خیلی جالبه من تصور میکنم که حداقل ۷ یا۸ سال از ازدواجشون گذشته ولی هنوز همدیگر رو عاشقانه دوست دارن خیلی ها به من میگن عشق و علاقه شما مال اول ازدواجه بعد کم میشه نمی دونم من که خیلی میترسم.........................
+ نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 13:8  توسط وحیده
|
داستان ازدواج من و مهدی برمیگرده به دوستیه ۲۵ ساله برادر من با مهدی (
یعنی از ۵ سالگی) با هم همبازی بودن توضیح بیشتری درباره ی اینکه چه جوری این دوستی سبب ازدواج ما شد نمی دهم چون منو شوهرم مطمئنا تا اخرین روز زندگیمون اون خاطرات رو فراموش نمیکنیم(
مگر اینکه الزایمر بگیریم)خوب بگذریم. برای پیدا کردن خونه شوهرم خیلی دوست داشت که نزدیک خونه مامانم اینا باشه تا وقتی اون سر کاره من بتونم راحت بیام خونه مامانم.خیلی گشتیم آخرداشتیم پشیمون می شدیم که یکدفعه خبردار شدیم واحد پایین خونه ی مامانم اینا خالی شده من اول راضی نبودم چون خیلی بزرگ بود ونیازبه تعمیرات اساسی داشت ولی وقتی با صاحبخانه صحبت کردیم و راضی به این تعمیرات شد من پذیرفتم و با سلیقه خودمان و اجازه صاحبخانه تعمیرات رو شروع کردیم در آن مدت هم که تعمیرات انجام میشد منو شوهرم مشغول خرید جهیزه بودیم خونمون به نظر خودم وهرکی که دیده خیلی شیک وقشنگه انشاالله درپستهای بعدی عکسهایی از ان را میگذارم.و اینجوری بود که بعد از کلی خستگی زندگیه مشترکمون از ۴اذر ماه شروع شدالبته الان وقت کمتری رو خونه خودمون هستیم وبیشتر به مهمونی دعوت میشیم ولی همان زمان کم برای من وشوهرم لذتبخش و ازدرکنار هم بودن لذت میبریم من شوهرم رو خیلی دوست دارم و میخواهم بهش بگم که هیچ وقت از عشق من نسبت به اون کم نمیشه
مهدی جان تا اخرین نفس دوستت دارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 15:25  توسط وحیده
|